اي خروش خورشيد كه شكوفايي در شور شباب در بلوغ گل سرخ،در سراشيبي اندوه شبي بي مهتاب آه تو كه جاري شده اي در رگ روز يا كه در ريشه ي انبوه درخت سر كوه بر لب داغ شقايق در دشت من در آيينه ي عشقت چه بهاري ديدم در خطوط مهرت چه كتابي خواندم كه پر ازراز پر شب پره بود وفضايش همه آواز گياه مژده ي اوج هزاران پرواز من رسيدم به كنار جويي ، كه درآن زمزمه ي عشق توباآب غزلخوان مي رفت به تماشاي پگاهي رفتم ، كه تو دروسعت نور،به ميان نفس آينه هايش بودي و تو راديدم به تراويدن شبنم كه به دامان گلي مي لغزيد من به اندازه ي آواز تمام گلها وبه اندازه ي امواج نسيم صبحي به تو مي انديشم تو خراماني در لحظه ي بي تابي آب ونماياني در آينه ي صد رنگ من به فرياد رسيدم ازتو اي پريشان شده در طره ي لرزان سحر وتو را نوشيدم اي شراب شبنم به ميان قدح نقره ي آه دم صبح من تو را ديده ام اي ژرف تر از معني رنگين فصول اي دلت سبزتر از خاطره ي باغ شقايق به بهار من تو را ديده ام اي سحر سپيدار سحر وبه تو محتاجم وبه تو محتاجم... 
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 17:0 توسط خوشگل مو طلايي |