
دلم گرفت از این همه سیاهی
مغلوب اشک به جرم بی گناهی
دلم گرفت تو جاده های تبعید
تشنه سایه توی قلب خورشید
جاده پر از تگرگ و خیس بارون
می زنه شب به لختی خیابون
پرسه باد تو کوچه های پاییز
کوچهء بارون زدهء غم انگیز
با رفتنت تموم شده ترانه
نفرین شده قلبای عاشقانه
گریهء ابر تو شبای هق هق
زخمی شده بال و پر شقایق
قلب ستاره پر اضطرابه
چشم زمین خیسه و غرق آبه
خورشید عشقش شب بی ستاره
آفتابی شد پلک غم دوباره
جون میکنه ستاره از سیاهی
مهتاب قصه های من کجایی...؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 14:41 توسط خوشگل مو طلايي |
اين شعر تقديم به اوني كه خيلي دوسش دارم ولي خودش نمي دونه آرزويم اين است: نتراود اشك درچشم تو هرگز،مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي عاشق آنكه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت مي خواهد... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:58 توسط خوشگل مو طلايي |
سلام بچه ها اين داستانو دوست همشهریم چنگیز قیاسی از کرمانشاه نوشته بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونینش خیلی قشنگه گاو ماما مي كرد...گوسفند بع بع مي كرد... سگ واق واق مي كرد...وهمه باهم فرياد مي زدند:حسنك كجايي؟؟؟ شب شده بود اماحسنك به خانه نيامده بود،حسنك مدتهاي زياديست كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته ودر آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. اوهر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد،كبري گفت:تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند وديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود وچت مي كرد. پترس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به ان سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود.ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت،ريز علي سردش بود ودلش نمي خواست لباسش را در آورد.ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله ي دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد ومنفجر شد. كبري ومسافران قطار مردند اما ريز علي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت وكور بود.الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز علي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد .او پول ندارد تا شكم مهمانها را سير كند.او در خانه تخم مرغ وپنير دارد اما گوشت ندارد.او كلاس بالايي دارد،او فاميلهاي پولداري دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمزخريدچوپان دروغگوبه اوگوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتابهاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 14:32 توسط خوشگل مو طلايي |