آنقدر دوستت دارم كه هرچقدربه سمت تو روي ثانيه ها مي دوم نفسم نمي گيرد عجله دارم دستانم را لابه لاي انگشتان توجامي گذارم وبرمي گردم به خود مي رسم اما انقدر دوستت دارم كه نام كسي را كه زير پوستم زندگي مي كند به خاطر نمي اورم كه چرادر جاده عشق پا به پايم نمي امدي حتي وقتي آهسته وپيوسته مي رفتم . ا مروز فهميدم ... ريگي كه در كفشت بود تورامي آزرد 



هميشه در عجب بودم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:2 توسط خوشگل مو طلايي |
تو را همين گونه كه هستي دوست مي دارم!
تلخي هاي تو ، شيريني خاصي به لحظه هايمان مي دهد! آسوده باش محبوب من من خريداراخم هاي تو نيز هستم... 
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:56 توسط خوشگل مو طلايي |
وجودت مرا بس است از هر چه خواستني است چه با من باشي وچه بي من ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ نگاهم را به جاده دوخته ام به خط هاي سپيدي كه از هم دورند ، ديگر خيال سبقت گرفتن ندارم ، بيا به هم بپيونديم !!! باشد قبول، از صفر شروع مي كنيم! تو خوبي ها را ازياد ببر من همه چيز را ... ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ما از تبار فرهاد كوه كنيم پس عشق يك قمارنيست يك زندگي است با تمام لطافت ها وسختي هايش !!! تا اينكه مازيستن را چگونه بخواهيم. عارفانه و عاشقانه! و يا غير! ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ قرارمان اين نبود باوجودي كه مي دانستي در انتظار تو هر ثانيه به سختي يك ماه مي گذرد با همه تباني كردي كه امسال نيز... ساعت ها را به جلونكشند ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ آنگاه كه با چشم بسته روي طنابي كه يك سرش دردست تو بود بند بازي مي كردم دريافتم كه هميشه در عشق ... مساله اعتماد بوده است ميان چشمهاي بسته ي من ودستان لرزان تو!! 











+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 17:35 توسط خوشگل مو طلايي |